ني پرست
Saturday، July 4، 2009
سخت بود
هنوز هستم! سرم را روی تنم احساس میکنم هنوز
این بار هم آمدم به اینجا اما با فیلتر شکنی قویتر
به بهم ریختگی خطوط این نوشته ها خرده نگیرید، با فیلتر شکن که بیایی اینجا ذوقت کور کور است!
پیش بینی اش سخت نبود اگر کمی دقیق تر میشدی آنروزها تا بفهمی چه کسی پشتش به چه کسانی گرم است
حتی برای ما که آنروزها گرم بحث و تبلیغ و... بودیم و خیلی وقتها از اخبار حکومتی جا میماندیم
سخت نبود پیش بینی آنکه عده ای در پس پرده های قدرت روبروی من و تو بایستند، تقلب کنند، دروغ بگویند و.....
پیش بینی اش سخت نبود اینکه عده ای با چماق روبروی ما صف بکشند
اینکه ما را بزنند، دردناک دردناک
اینکه کرور کرور آدم را با کرور کرور وعده نان و نوا از همه جای ایران جمع کنند
پیش بینی اش سخت نبود که همکلاسیهای ریش و پشم دارمان در صف های مقابل ما بایستند
از دانشگاه اخراجمان کنند
از کار بیکارمان کنند
اما
پیش بینی آنکه چماقدار را برای کشتن بیاورند نه برای زدن و ترساندن سخت بود
آنکه از لبنان هم کرور کرور آدم بیاورند و مجوز هرکاری ،هرکاری را به آنها بدهند سخت بود
آنکه خاموش کردن صدای اعتراض یک دختر یرانی را به هر شیوه ای به دست مردی عرب بسپارند سخت بود
آنکه همکلاسی ام لوله تفنگ را به سمت من نشانه رود سخت بود
باور آنکه تیر ها را هوایی شلیک نکنند سخت بود
دردا، دردا، وطن من.....
--------------------------------------------------
گفت اگر میدانستی اینطور تقلب میکنند بازهم رای میدادی؟
گفتم تقلب همیشه بوده، حالا کم یا زیاد، من رای دادم تا فضاحت تقلب را نشان دهم این بار
اگر ما رای نمی دادیم، این فضاحت ها همچنان در زیر پوسته های جامعه میماند
-----------------------------------------------------------------------------
گاهی دلم برایش میسوزد
برای آنکه به گواه متخصصین حداقل 5 اختلال شخصیتی حاد دارد(نارسیستیک، همه کار توان و...)
و کسانی در پس پرده از بیماری این عروسک نگون بخت سود می برند
این کثیف ترین نوع بازی سیاست است
که تو از شخصیت بیمار کسی پله بسازی
--------------------------------------------------------
صدای الله اکبر این روزهاامید میدهد به اینکه کسانی در شهر، هنوز هستند
Tuesday، May 26، 2009
همین!
با فیلتر شکن به صفحه اصلی بلاگر وارد شدم.... فرض کن چه اعصابی داریم ما ایرانی ها....
نه می خواهم حالت را بگیرم و نه....
خوب نگاه کن! همین!
با فیلتر شکن نمی توانم عکس بگذارم حتی! بی زحمت در آدرس زیر لحظه ای توقف کن:
http://www.president.ir/fa/?ArtID=16755
فقط خواستم یاد آوری کنم آنچه را که تو خودت بهتر از من میدانی....
اتحاد سبز برای تغییر به امید دولت امید
کسی در خیابان پرسید چرا خودت را خسته میکنی؟ بسیاری گفتند تغییری در کار نیست، اما ما سعی میکنیم.... سعی میکنیم در حد انجام وظیفه نسبت به آب و خاک اجدادمان... آنقدر که شرمنده پیشینیان نباشیم
پاینده ایران
Monday، March 30، 2009
هشتاد و هفت و اندی
در تمام روزها ولحظه ها درسهایی برای گرفتن و نگرفتن هست اما امسال برای من درسهای گرفتنی اش خیلی زیاد بود خیــــــــــلی!
خوشیها و نا خوشیهایی که باور بعضی هایشان هنوز هم گاهی سایه روشن میشود، معجزات کوچک و بزرگی که هنوز هم از حد تصورم فراتر است و خدایی که همیشه در همان نزدیکیها بود و من نمی دانستم الخیــــــــــر فی ما وقع...
گاهی اثبات درونی برخی حقایق مسیر زندگی ام را عوض کرد:
اثبات شد که
احساس و نظر اکثریت در مورد یک پدیده نمی تواند کاملا غلط باشد.
شانس متعلق به یک ذهن آماده است.
وقتی آثار و موجودیت یک پدیده شوم را از مسیرت برداری معجزه و رحمت راهی برای نزدیکی به تو پیدا میکنند.
اگر برای یک غلط هزار دلیل بیاوری میشود هزار و یک غلط!
گاهی درست در همان لحظه که از مصیبت و بدبختی شکایت میکنی غرق در رحمتی و از پله های خوشبختی بالا میروی.
گاهی درست در همان لحظاتی که احساس خوشبختی میکنی در حال سقوط آزادی ، احساس سبکی و بی وزنی ....
حقیقت گاهی درست نقطه مقابل واقعیت است.
اول مظلوم وجود دارد و بعد ظالم به وجود می آید.
اگربه درستی بخواهــــــــــــــــــــــم ، مــــــــــــــــــیتوانم.
فهمیدم که :
اصرار و تعصب احساسی بر هر چیز حقیقت آنرا دور و دور تر میکند.
گمراهترین و منفورترین مردم کسانی هستند که قبل از آنکه بیاموزند سعی در آموزش دارند.
مضحک ترین مردم کسانی هستند خودشان بیشتر از دیگران تحت تاثیر ظواهر و مادیات خودشان قرار میگیرند.
فقط پول، فقط بدبختی می آورد و سقوط ! اما خوشبختی می تواند با پول همراه شود.
پدر و مادر چه چیزی به تو بدهند و چه بگیرند چیزی به تو اضافه میشود و دیگران چه بدهند و چه بگیرند چیزی از تو کم میشود.
طی سفر ها و روابط جدیدم فهمیدم که:
میتوانم با کسی حرف بزنم حتی وقتی زبانش را نمی دانم. (این جذابترین یادگرفتنی بود)
توجه و احترام به عقاید و باورهای اقوام مختلف اعتقادم را غنی تر و محکم تر میکند.
ما حداقل از 70% مردم دنیا مرفه تریم و از 99% مردم دنیا با سوادتر!
حتی در روابط تجاری، ارتباط با آدمهای جدید و تجربه موقعیت های تازه از منفعت اقتصادی بسیار جذاب تر است.
کسی را به عنوان دوست انتخاب کنم که او هم چیزی برای یاد دادن به من داشته باشد.
هرگز پدیده ها و آدمهایی را که مشکلات عمقی و ذاتی و اساسی دارند به زندگیم وارد نکنم.
برای یک ارتباط عاطفی پایدار حداقل 3 نقطه لازم است! من، تو و خــدایــــــی که در این نزدیکیست.
--------------------------
اتفاقات کمیاب:
سال 87 بعد از چند سال 30 اسفند آمد و من تولد واقعی داشتم و رفت تا 4 سال بعد!
چنان مجذوب درسها و کتابهایی که میخوانم شده ام که اول دبستان هم اینقدر ذوق خواندن نداشتم!
در آخرین سفر فهمیدم گاهی یک جمله می تواند برای لحظاتی تو را از زمین جدا کند:
لبــــــــــــــیــــــــــــــــک اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لـــــــــــــــــــک ، لبــــــــــــــــیــــــــــــــــــک
(سفرنامه باشد برای بعد....)
دیر و با تاخیر ، اما :
بازکن پنجره هارا ای دوست و بـــــــــــــهــــــــــــاران را باور کن!
------------------------------------------------
Thursday، February 26، 2009
مهمانی از سرزمین چشم بادامی ها
(اندر احوالات توسعه روابط کاری اینجانب و اندک چرخش لز غرب به شرق ،دیماه 87)
با تعجب همه جا را ریز به ریز نگاه میکردند...
وهر روز این جمله را تکرار میکردند که " حتما برای دوستانم از واقعیت های اینجا خواهم گفت"
و "تابستان با خانواده ام دوباره به ایران خواهم آمد."
این ها حرفهای دوست خوب من و همراهانش در اولین سفر به ایران بود!
تحصیلکرده معتبرترین دانشگاههای امریکا و یک وطن دوست دو آتشه!
یکی از روزها به خواست اوبه مسجد رفتیم، هیجان زده و با دقت هر کاری من انجام دادم انجام می داد!
گفت من چطور کلماتی رو که میگی بگم؟ گفتم من کمی بلندتر میگم تو هم میتونی گوش بدی... میگفت دوست دارم دینی انتخاب کنم و در امریکا هم به کلیسا میرفتم اما جذبم نکرد....
درصد زیادی از مردم چین بعد از انقلاب مائوهیچ دینی ندارنداما قبل از آن تعداد زیادی از اونها بودایی بوده اند...
مشترکات فرهنگی زیادی با چینی ها داریم خصوصا در مقوله تعارف و تعارف بازی و البته رفیق بازی!
و فرق اساسی ما با اونها قانع بودن اونهاست! خیـــــــــــــــــــــــــــــــلی متفاوتیم! اکثر اونها عادت کردن با حداقل ها زود راضی بشن!

سه تا کارشناس مرد چینی هم با این رفیق ما به ایران اومده بودند، و همه اونها هم مات و مبهوت!
مخصوصا وقتی دیدند که ما هم بلدیم با چپ استیک غذا بخوریم!
موقع رفتن گفتن که عاشق چند چیز شدن که در هیچ جای دنیا ندیده اند و فرای تصورشون بوده:
جریان زندگی و کار در ایران!، زیبایی تهران و کوههایش، زعفران و کباب و ماست، هوش بالای ایرانیان ، زیبایی و پوشش های دختران ایرانی !
راستی اگه هورت کشیدن و با سرو صدا غذا خوردن اذیتتون میکنه، قید ناهار و شام با چینی هارو بزنید! چه زن چه مرد و چه تحصیلکرده و چه تحصیل نکرده!
ولی همیشه میتونید به عنوان یک دوست صادق و خوش اخلاق روی اونها حساب کنید!
Wednesday، January 7، 2009
آرزوهای قهوه ای
ونگ میزد ونگ ونگ ونگ
کودک سر تا پا قهوه ای بر پشت آن کولی در آن خرابه های قهوه ای!
دستان قهوه ای لباسهای قهوه ای
اما بوی قهوه نمی آمد!
همه جا بوی قهوه ای بود با طعم قهوه ای!
لایه ای از آن قهوه ای سوخته بر زبان آویزان آن کودک که مالیده شد،
آفتاب از نو دمید
در نشئگی های آن کودک رنگین کمان نشست........
-----------------------------------------------------
درود و ارادت بر همه رفقایی که آمدند و من غایب بودم
آلوده کار و درس شده ام برای اولین بار در عمرم! شاید چون هردو با علایقم هم خوانی دارد این روزها
برایتان خواهم گفت به زودی از تجربه های جدید و فرهنگ ها و خاطرات نویی که این مدت درگیرشان بوده ام
یا حق
Friday، October 31، 2008
لایحه هه هه حمایت از...
... انگار این رفیق ما را ساخته اند برای ایراد گرفتن از زمین و زمان و اونها و اینها ........
در یکی از همین روزهای فرد خدا، پای پیاده، نشسته بودیم در ایستگاه اتوبوس و این رفیق ما هی سبز و قرمز و سفید میشد و میگفت و میگفت....
" واقعا که... بیا این بند... رو ببین! اون یکی که دیگه... میدونی ... هم امضا کرده..."
حرفهایش را بریده بریده می شنیدم، بوق ماشین ها کمک میکرد!
ماشین ها را تماشا میکردم! قیژ قیژ
هرچه قیمتش بالاتر میرفت قیژ قیژش هم
با خودم فکر میکردم وقتی نیت سوار شدن باشد...
هر چه چرخها بیشتر بشود استواری و تعادل هم بیشتره...
نمیدونم اولین بار کی فهمیدند چهار تا چرخ هم ایمنتره هم مقرون به صرفه تر؛ حتی از شش تا هم بهتر...
وای ! باز شروع کرد...
"بند 1 قسمت...، بند 2 هم...."
بند بندش را که تشریح میکرد ، روی هر بند سجاده های پاره پاره ای آویزان بود؛ خیس خیس!
حرفهایش را بریده بریده می شنیدم...
توی عوالم خودم بودم!
ماشین قیمتش که بالاتر میره رینگ هاش هم پهن تر میشه
شاسی اش که بلند میشه زاپاسش رو پشتش
میذارن یه جا که همه ببینن
وقتی نیت سوار شدن باشه...
گفته بودند : الاعمال بالنیات...
و گفته بودند : شنونده باید عاقل باشه!
اما وقتی نیت سوار شدنه، چهار چرخ هم که نباشه با اتوبوس میری ! هر چی چرخهاش بیشتر بهتر...!
" اون آیه رو که حتما خوندی....، میدونم خوندی... یکی... دوتا...سه تا... چهارتا.... همه بدبختی ها از همون...."
حرفهایش را بریده بریده میشنیدم... اما همیشه صدای خنده های بلند خدا آخر این آیه شنیده می شد، این بار واضح تر از همیشه...
گفته بودند : هر دل تنها جای یک عشق و یک نفرت رو داره ، اما وقتی نیت حتی نیم متر از دل دور شود...
(انتخاب پایین تر و یا بالاترش با تو!)
عدالت اما، انگار خدا این یکی را جدی جدی گفته بود! حتی نمی خندید! شنونده عاقل هم که نبودی اگر می خواستی می فهمیدی...
باز"......."...
انگار در مناطق نفت خیز علاقه مردم به استفاده از چهار چرخ بیشتر است؛ در جاهای دیگر که سوخت کمتره دوچرخ کسر شان نیست...
ولی یک چرخ... یک چرخ فقط هنره!
همه، اونهایی رو که با یک چرخ و روی یک چرخ حفظ تعادل میکنن رو تماشا و تشویق میکنن... ولی اگه نیت سوار شدن باشه... نه! جواب نمیده!
" خوب بود یه دفعه میومدن... لوطی گری با... الاغ و... رو هم میذاشتن تو بندها که.... کفاره اش رو میدادن دیگه و..."
حتی میتونی، آره گفتن میتونی اسبی ،الاغی ، قاطری... هرچی خواستی سوار بشی ولی باید هزینه اش رو بدی
از سرو صدای ماشینها و بند بند لایحه و این همه کلاف پیچیده کلافه شده بودم!
از جایم بلند شدم!
هنوز داشت میگفت: " بند 4 قسمت..."
فکر کردم اگر نیت رسیدن باشد، در این شلوغی و آشفته بازار، پیاده هم می شود رسید!
گفته اند پیاده روی برای سلامتی لازم است....................
---------------------------------------------------------------
پ.ن:
بلاگر راهم نمیداد! تصمیم داشتم زودتر از اینها به روز شوم...
امروز که بالاخره توانستم، قسمتهای زیادی از آنچه قبلا در ذهنم نقش بسته بود را به خاطر نیاوردم!
کلیت را گفتم جزییاتش با شما!
Wednesday، October 15، 2008
شرحی بر احوالات اینجانب
روزها به سرعت شب میشوند و شب ها صبح و برای من که شب ها را همیشه بیشتر دوست داشته ام ، خبری لذت بخش تر از آغاز پاییز و بلندی شب ها نیست.........
امسال تا به اینجا سال پر حادثه ای بوده، حوادثی که هر کدام سایشی یا ضربه ای یا روشنایی بر خط زندگیم انداخته...
فکر نمیکردم هیچ وقت وارد کارهای بازرگانی بشوم!
جوانتر که بودم کله ام باد زیادی داشت... روزنامه نگاری ، عکاسی، مددکاری...
حالا که وارد این بازیهای به اصطلاح بیزنس! شده ام گاهی حس میکنم اصلا برای همین کار ساخته شده ام، البته نظرات دیگران و پیشرفتهای بعضا کوتاه مدت حتی برای خودم هم جالب است و برای دیگران خیلی خیلی بیشتر...
در تمام لحظات 50% بر سلامت زندگیم و روابطم متمرکزم که انرژی زیادی میگیرد ولی می دانم کسی آن بالا بالا ها من را هم می بیند.... رفیقیم، هوایم را دارد، می دانم! دستم را که روی رگ گردنم میگذارم آرام میشوم، مطمئن میشوم کنارم است...
بعد از چند ماهی گشت و گذار و ارتباطات زیاد، حالا دیگر چند شرکتی برای مراودات جدی تر و بیشتر انتخاب شده اند که این حجم کار را کمتر میکند ولی دقت بیشتری در روابط می خواهد...
فقط مانده ملاقاتهایی از نزدیک با اجانب! که شاید بعضی هایشان بالاخره ملتفت بشوند که باید "مستر" را ازابتدای نام من بردارند!
گاهی حس میکنم قرار است کل کل کردن و بحث و مخ زنی جز جدایی ناپذیر زندگی من باشد حتی در کار! البــــــته نمی ترسم! در حد خودم تبحرش را دارم!
دانشگاه هم که مثل همیشه هست و من هم هستم، مثل همیشه به اختیار خودم!
بدون وابستگی به دسته و گروه و ... این روزها بیشتر مقصدم انجمن اسلامی است برای همفکری و همیاری در درآمد زایی مستقل انجمن و جذب دانشجویان به گروههای علمی!
روزهای اول رفت و آمد نگاههای برخی ساکنین انجمن روحم را فرسایش میداد، شاید به دلیل محکم تفاوت تیپ!
اما این روزها دیگر همه یک جورهایی راه می آیند با من..........
دیدار و درس و بحث با معدود اساتید همیشگی و استثنا هم هنوز پابرجاست!
آنچه را ازفکرم برمی آید و می توانم، انجام میدهم تا جای حسرت زیادی باقی نماند!
فکرهای جدیدی برای درس و زندگی دارم... کلا بیشتر به خودم فکر کرده ام امسال و به گمانم این بهترین نتیجه حذف برخی افراد نا باب و نا به جا از زندگیم بوده است! خوشحالم...... استثنا" از نبــــــــــــــــــودن ها!
دوستی هایم دوباره گسترده تر شده مثل قبلا ها و طیف دوستانم وسیع تر...
کمی از ادبیات و هنر فاصله گرفته ام که به زودی جبران خواهم کرد!
حالا دیگر مطمئنم هیچ جای دنیا جز اینجا که هستم جای زندگی من نیست! عاشقانه دوستش دارم با همه کمبودهایی که دارد...
مشکلاتی هست، درگیری ها و نگرانیهای لاینفک؛ مثل همــــــــــــه! اما بی سرو صدا تر شده است نوع حل کردن ها، تحمل نکردن ها و یا کنار آمدن هایم!
آیات زمینی هادی را می خواندم ؛ یادم افتاد که در دوره کارشناسی بیشترین تفریح من تماشای محوطه زندان اوین از بالاهای دانشگاه بود؛
ساعت ها می نشستم یا می نشستیم و می دانستم که 90% بناهایش زیر زمین است و ما نمی بینیم... بهار آن منطقه حال و هوای کمیابی داشت...
و مادرم که گمان میکرد من قطعا سال اول یا دوم به اوین منتقل می شوم.... و نشدم! این روزها به ندرت حتی روزنامه می خوانم گاهی...
چند وقت پیش بحث آن لایحه حمایت از خانواده که داغ بود کمی کنجکاو شدم، و این روزها احوالات بسته شدن بازار هم...
کلا باغ های سیر و سلوکم تغییراتی کرده است... دور شده ام و جای دیگری نزدیک؛ اما قطع و فراموشی آن چیزی است که من هرگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز نتوانستـــــــــــــــــــــــــــــــه ام!
در پست بعدی از لایحه حمایت از خانواده دفاع خواهم کرد! تا کور شود هر آنکس که....
Saturday، October 4، 2008
مثل همه
مثل همه آمد ، مثل خیـــــــــلی ها؛
مثل همـــــه ماند
و
رفت ؛ مثل همـــــــــــــــــــــــه
من انگار فراموشش کردم
اما
انگار نه مثل همــــــــــــــــــــــه؛
---------------------------------
مثل همه آمد؛
اما انگار مثل همــــــه نبود؛
رفت ،
اما،
نه مثل همـــــــــــه؛
من ، فراموشش کردم؛
درست مثل همــــــــه؛
----------------------------
من که آمدم،
او بود؛
اما،
انگار نه مثل همــــــه؛
من که ماندم،
او بود؛
من که رفتم،
او ماند؛
بارها آمدم و رفتم ،
و او بود؛
اما ،
نه مثل همــــــــــــــــــــــــه؛
من فراموشش کردم، مثل خیـــــــــــلی ها؛
اما ،
او انگار هرگــــــــز فراموشم نکــــــــــــــــــــــرد؛
-------------------------------------
عاشق که شده بودم، مثــــــــــل خیـــــــــلی ها،
نفهمیده بودم که عاشق مثل خیـــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــی ها نیست...........
دوباره از نو عاشق شدم این بار...............
-------------------------------------
Tuesday، September 2، 2008
مبارزه منتفی!
Sunday، August 10، 2008
نامه عاشقالی
اگر مخاطبش من بود.......؟
اگر نویسنده اش من بودم..................؟
با خودم درگیـــــــــر شده بودم؛ اساسی!