ني پرست
شنبه ۱۲ سپتامبر ۲۰۰۹
من سبز خواهم ماند
به نام خدا
خسته ات نمیکنم، شاید این آخرین حال و حوصله هایم برای نوشتن باشد...
خدا بیامرز وبلاگ قبلی ام که فیلتر شد ( با 107 پست) دیگر وبلاگ نویسی ام جان نگرفت!
از آنجایی که می توانم شروع میکنم، قطعا در بین وقایع قسمتهایی را به عمد یا سهوا فراموش کرده و جا می اندازم... گفتم که گفته باشم! همین!
این نوشته ها متعلق به یک متولد 30 اسفند 62 می باشد که از تقریبا 1 سالگی به بعدش را متاسفانه خوب به خاطر می آورد:
هنوز صدای سوت آژیر وضعیت قرمز در بعضی از فیلمها اعصابم را به هم می ریزد... صحنه ای را به خاطر می آورم دود آلود در موتورخانه ساختمان مسکونی، در میان حوله صورتی رنگم با موهای پر از کف ، در آغوش مادرم.... همسایه های دیگر را هم می دیدم اما چشمانم می سوخت!
مثلا پناه گرفته بودیم از بمباران هوایی!
---------------------------------------
فکر کنم نصفه شب بود، هوا کاملا تاریک و خیابان خلوت، مردی دوان دوان به سمت ما آمد جعبه ای را به پدرم داد و پولش را گرفت و در تاریکی ها گم شد... بعد ها فهمیدم محتویات جعبه ، چند عدد صابون، تاید و روغن مایع بوده است... کوپن هایمان را از جیب پدرم دزدیده بودند... لنگ تاید مانده بودیم حتی!
-----------------------------------------------
همه چیز داشت تغییر میکرد!
مدرسه را دوست نداشتم! از مدیر مدرسه فراری بودم چون هرگز نمی توانستم از پشت عینک تیره رنگش چشمانش را ببینم... دلم می خواست جوراب سفید بپوشم! یا حداقل خاکستری.... نمی شد.... آبی تیره، سرمه ای، قهوه ای تیره و سیاه... این رنگ لباسهای ما در دبستان بود... مقنعه سفید را اما اجازه می دادند ، فقط دهه فجر و برای گروههای سرود....
برای چند دقیقه سرود خواندن با مقنعه سفید ، من همیشه عضو گروه سرود می شدم... آواز را دوست داشتم ، تمام سعی ام را می کردم تک خوانی ها به من بیفتد!
از معلم های پرورشی متنفر بودم، نگاهشان آزارم میداد... دوم ابتدایی بودم که من را به کناری کشید و خواست جاسوس کلاس باشم... گفت تو زرنگی و میتوانی... با افشای این پیشنهاد تا مرز اخراج از مدرسه رفتم! آن زمان ها بازار جاسوس بازی در مدارس داغ بود... همه میترسیدند همکلاسی شان ترانه هایی را که زیر لب زمزمه میکردند را گزارش کند....
شکلات خارجی ، کیف خارجی، هر نوع گل سر یا تل رنگی ممنوع بود... از همان زمانها از کفش ملی هم متنفر شدم...
در مدارس مرکز شهر تهران حتی ، فقر بیداد میکرد... من هر روز بوی گرسنگی را از دهان همکلاسیهایم می شنیدم... دوستی داشتم که هر بار نمره بالاتر از من میگرفت، مداد و پاک کن خودم را به او میدادم به این بهانه که " تو بردی"
دوران تلخی بود... ما حتی فلاکت معلم را سر کلاس با چشمان کودکانه مان از ژنده پوشی اش به وضوح می دیدیم...
---------------------------------------
دوره شیخ رفسنجان بود که یادم می آید گاه گداری ، گروهی در پارک ملت می ریختند و با زنجیر و شعار جوان ها را متفرق میکردند و موهایشان را می زدند! آستین کوتاه پوشها را بیشتر!
من بر روی دوچرخه ام مات و مبهوت تماشا میکردم! خدا پدر شهردار را بیامرزد که پارک را دوباره احیا کرده بود...
---------------------------------------------
............ انتخابات 76 من راهنمایی بودم... شب ها پشت پنجره بیدار می ماندیم و پوستر های سید خندان را از کارگران شهرداری میگرفتیم و فردا هر جا که دستمان می رسید پخش میکردیم... از راه رفتن مغرورانه ناطق و نطق های خود بزرگ بینانه اش خوشم نیامده بود... پفک ها و آدامس هایمان را به پوسترهای رقیب می زدیم...
همه چیز داشت تغییر میکرد!
--------------------------------------------
دوستی داشتم که در 18 تیر، کارش شده بود اینکه در صف نانوایی بایستد و برای اعتصاب کنندگان ودانشجویان ... نان و پنیر و خیار ببرد! به اندازه وسع نوجوانانه خودش...
------------------------------------
خیلی ها کم کم به رفتن فکر میکردند.... من نمی توانستم! کجا بروم؟ اینجا خانه من است!
خیلی ها کم کم رفتند و انتخابات بعدی هم سید قاطعانه آمد و ما چند روزی شاد بودیم... نه چون سید آمده! چون کس دیگری نیامده!
سال 81 تمام دست نوشته هایم تا آنروز را به چهار شنبه سوری سپردم... حتی دفتر شعرم!
-------------------------------------------------------
همه چیز داشت تغییر میکرد!
انتخابات بعدی اکثر دوستانم یا رفته بودند یا کلا کنار کشیده بودند یا درگیر مصائب زندگی شده بودند... تنها بودم اما گهگاه به ستاد های شیخ رفسنجان سر میزدم ، می دانستم به معین و ترانه هایش امیدی نیست... از آنطرف از خرافه پرستی سخت بیزار بودم! از رییس جمهور گدا گشنه هم خوشم نمی آمد....
--------------------------------------------
دانشگاه که بودیم اکثر اوقاتم را به تماشای محوطه زندان اوین می گذراندم، از بالا بالا های دانشگاه شهید بهشتی دید خوبی دارد! قبل از آن مادرم همیشه نگران دانشجو شدن و اوین رفتن من بود! حالا من در کمال متانت در چند ده متری اوین می نشستم و فقط تماشا میکردم......
فکر میکردیم همه چیز دارد تغییر میکند!
این بار اما....:
قبلا ستادها فضای دیگری داشت با جوانان دیگری... فرهیخته تر و پاکباخته تر... آنهایی که من میشناختم تقریبا همه مهاجرت کرده بودند! کسی نمانده بود از گذشته...
گرچه گاهی در چهار چوبهای سبزمان دود غلیظ سیگارها در میانه بحث های عموما سکولار گرایانه با بوی تند عرق مخلوط می شد و آزارم میداد اما من این باهم بودن را به تک روی ترجیح میدادم... چاره ای نبود ! کسی نمانده بود....
از دور که تماشا میکردم، ستاد این و آن در عمق فرقی باهم نداشت... سمت ما اجتماعی تر و به فرهنگ امروز نزدیکتر بودند و آنچه را که می خواستند به نرمش تصاحب میکردند و آن سمت همه چیز زوری بود... من نرمش را ترجیح میدادم....
وقتی قرار بر اشغالگری بود، ترجیح می دادم وطنم را به نرمی اشغال کنند.......
و گذشت و امروز در این نقطه در خیلی از گره های فکری ام ، ملیت و نژادم در تقابل با اعتقادات آموخته شده ام قرار گرفته اند... من از تقابل عقل و دین به ظن خودم عبور کرده ام اما این بار و اینجا ، عجیب دربندم.......................
می خواهم بروم، اما وطنم ، خانه ام، هستی ام اینجاست! من ایرانی ام! اشغالگر باید برود.... می خواهم بمانم، اعتقادم میگوید هجرت کن!
...............................................................
-----------------------------------------------------------
ریشه های فلاکت امروز ما زمانی متولد شد که جوانانی را که در زمان پهلوی نوبت قربانی کردنشان نرسید به فاصله اندکی به جرم حتی داشتن یک روزنامه یا ارتباط با یک فعال سیاسی سلاخی کردند... پدری که در 1357 شش ماه 25 سرباز فراری را در خانه اش اسکان داده بود چند سال بعد جنازه پسرش را به جرم خواندن روزنامه جمهوری اسلامی تحویل گرفت....
آنروزها که بهترین جوانان این مملکت را گروه گروه به تانکهای صدام می سپردند، عده ای در شهرهای ما مقام "کمیته چی" داشتند! یادم می آید که میگفتند کمیته چی ها همه فیلم های روز سینماهای دنیا را دارند ، ویدئو دارند، همه نوع خوردنی و بردنی دارند......
یادم می آید که یک کمیته چی ، زنش را در قمار به رفیقش باخته بود.......
و تعداد همسران شهدا (بیوه زنان اجتماع در آنزمان که به نظرم بیشترین ظلمها بر آنها رفته است) هر روز بیشتر میشد و پدران و مادران داغدار بیشتر....
آن زمان که کوپن های ما را دزدیدند یادم می آید که میگفتند عده زیادی جوان را دربند کرده اند و تعداد زیادی هم بازجو با آنها هم بندند!
بازجو های آنزمان حتی رنگ جبهه را به خود ندیدند...
آنزمان که جوان فرهیخته این مملکت یا در دیار غربت برای تحصیل دست و پا میزد و یا در بیابانهای مرزی جان میداد، عده ای در فاصله بندهای چند صد متری از خانه های ما ، گونی گونی جوان ایرانی را کشان کشان به همه جا بردند...
هرکس توانست رفت! هرکس نرفت ، خودش را به خفگی عادت داد!
چه انتظاری داریم؟؟؟ کسی نمانده است!
مملکت در اشغال بازجوها و کمیته چی هاست!
-----------------------------------
بد بختی های ما آنجا نمایان تر می شود که با اندکی تامل در می یابیم که فقر اصیل ما در تمام این سالها نبود "عرق ملی" در رجل سیاسی این سالها بوده است... آنقدر محو آنچه از دین برای خود بافته اند شده اند که "ملیت" فراموش شده...
هرگز در این سالها ندیده ام و نشنیده ام که کسی تاکیدی بر "ایران" و "ایرانی" داشته باشد!
اگر چنین بود ما اینهمه بد بخت نبودیم!
اگر چنین بود همه چیز فدای ایران و ایرانی میشد و هیچ مصلحتی بالاتر از ایران و ایرانی نبود...
برای محو و بی تاثیر کردن وطن پرستی ، خواسته یا نا خواسته همه کار کرده اند.... تا آنجا که همواره گفته اند و میگویند که سربازان وطن برای پاسداری از "اسلام" و "انقلاب" جان بر کف نهاده اند....
پس ایران کجاست؟
از مثلا رجل مثلا سیاسی ما بپرسید :
ایران کجاست؟--------------------------------------------------------
امروز و در این زمان، باطل ترین خیال آنست که باور کنیم عده ای که در تمام این سالها بر جفای رفته بر ایران و ایرانی سکوت کرده بودند به یکباره " عرق ملی" آنها بیدار شده و "ایرانی" شده اند.......
تمام دانه درشتهای محکوم و بعضا دربند این روزها، همان هایی هستند که زمانیکه منافعشان ایجاب میکرد چشمهایشان را بر ظلم رفته بر "ایران" و "ایرانی" بستند............. و چه بسا خود جز ظالمین بوده اند و امروز به دست گیری ( شاید هم دستگیری) من و تو برای بقا محتاجند....
---------------------------------------------
و در آخر:
مطمئنم اگر بخواهیم همه چیز تغییر میکند!
و من، سبز خواهم ماند! نه برای طرفداری از شخص یا گروهی،هرگز! که برای "ایران" و " ایرانی"
سبز می مانم!
این بار اما ، اجازه تصاحب و مصادره رنگ ملی مان را به احدی نخواهیم داد.........سبز خواهم ماندپاینده ایران
بدرود
نوشته شده توسط
ني پرست در
12:39 AM
شنبه ۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
سخت بود
به نام خدا
هنوز هستم! سرم را روی تنم احساس میکنم هنوز
این بار هم آمدم به اینجا اما با فیلتر شکنی قویتر
به بهم ریختگی خطوط این نوشته ها خرده نگیرید، با فیلتر شکن که بیایی اینجا ذوقت کور کور است!
پیش بینی اش سخت نبود اگر کمی دقیق تر میشدی آنروزها تا بفهمی چه کسی پشتش به چه کسانی گرم است
حتی برای ما که آنروزها گرم بحث و تبلیغ و... بودیم و خیلی وقتها از اخبار حکومتی جا میماندیم
سخت نبود پیش بینی آنکه عده ای در پس پرده های قدرت روبروی من و تو بایستند، تقلب کنند، دروغ بگویند و.....
پیش بینی اش سخت نبود اینکه عده ای با چماق روبروی ما صف بکشند
اینکه ما را بزنند، دردناک دردناک
اینکه کرور کرور آدم را با کرور کرور وعده نان و نوا از همه جای ایران جمع کنند
پیش بینی اش سخت نبود که همکلاسیهای ریش و پشم دارمان در صف های مقابل ما بایستند
از دانشگاه اخراجمان کنند
از کار بیکارمان کنند
اما
پیش بینی آنکه چماقدار را برای کشتن بیاورند نه برای زدن و ترساندن سخت بود
آنکه از لبنان هم کرور کرور آدم بیاورند و مجوز هرکاری ،هرکاری را به آنها بدهند سخت بود
آنکه خاموش کردن صدای اعتراض یک دختر یرانی را به هر شیوه ای به دست مردی عرب بسپارند سخت بود
آنکه همکلاسی ام لوله تفنگ را به سمت من نشانه رود سخت بود
باور آنکه تیر ها را هوایی شلیک نکنند سخت بود
دردا، دردا، وطن من.....
--------------------------------------------------
گفت اگر میدانستی اینطور تقلب میکنند بازهم رای میدادی؟
گفتم تقلب همیشه بوده، حالا کم یا زیاد، من رای دادم تا فضاحت تقلب را نشان دهم این بار
اگر ما رای نمی دادیم، این فضاحت ها همچنان در زیر پوسته های جامعه میماند
-----------------------------------------------------------------------------
گاهی دلم برایش میسوزد
برای آنکه به گواه متخصصین حداقل 5 اختلال شخصیتی حاد دارد(نارسیستیک، همه کار توان و...)
و کسانی در پس پرده از بیماری این عروسک نگون بخت سود می برند
این کثیف ترین نوع بازی سیاست است
که تو از شخصیت بیمار کسی پله بسازی
--------------------------------------------------------
صدای الله اکبر این روزهاامید میدهد به اینکه کسانی در شهر، هنوز هستند
نوشته شده توسط
ني پرست در
10:43 PM
سهشنبه ۲۶ مهٔ ۲۰۰۹
همین!
به نام خدا
با فیلتر شکن به صفحه اصلی بلاگر وارد شدم.... فرض کن چه اعصابی داریم ما ایرانی ها....
نه می خواهم حالت را بگیرم و نه....
خوب نگاه کن! همین!
با فیلتر شکن نمی توانم عکس بگذارم حتی! بی زحمت در آدرس زیر لحظه ای توقف کن:
http://www.president.ir/fa/?ArtID=16755
فقط خواستم یاد آوری کنم آنچه را که تو خودت بهتر از من میدانی....
اتحاد سبز برای تغییر به امید دولت امید
کسی در خیابان پرسید چرا خودت را خسته میکنی؟ بسیاری گفتند تغییری در کار نیست، اما ما سعی میکنیم.... سعی میکنیم در حد انجام وظیفه نسبت به آب و خاک اجدادمان... آنقدر که شرمنده پیشینیان نباشیم
پاینده ایران
نوشته شده توسط
ني پرست در
12:02 AM
دوشنبه ۳۰ مارس ۲۰۰۹
هشتاد و هفت و اندی
به نام خدا
در تمام روزها ولحظه ها درسهایی برای گرفتن و نگرفتن هست اما امسال برای من درسهای گرفتنی اش خیلی زیاد بود خیــــــــــلی!
خوشیها و نا خوشیهایی که باور بعضی هایشان هنوز هم گاهی سایه روشن میشود، معجزات کوچک و بزرگی که هنوز هم از حد تصورم فراتر است و خدایی که همیشه در همان نزدیکیها بود و من نمی دانستم الخیــــــــــر فی ما وقع...
گاهی اثبات درونی برخی حقایق مسیر زندگی ام را عوض کرد:
اثبات شد که
احساس و نظر اکثریت در مورد یک پدیده نمی تواند کاملا غلط باشد.
شانس متعلق به یک ذهن آماده است.
وقتی آثار و موجودیت یک پدیده شوم را از مسیرت برداری معجزه و رحمت راهی برای نزدیکی به تو پیدا میکنند.
اگر برای یک غلط هزار دلیل بیاوری میشود هزار و یک غلط!
گاهی درست در همان لحظه که از مصیبت و بدبختی شکایت میکنی غرق در رحمتی و از پله های خوشبختی بالا میروی.
گاهی درست در همان لحظاتی که احساس خوشبختی میکنی در حال سقوط آزادی ، احساس سبکی و بی وزنی ....
حقیقت گاهی درست نقطه مقابل واقعیت است.
اول مظلوم وجود دارد و بعد ظالم به وجود می آید.
مسیر زندگی و وابستگی هایش جاده ای یکطرفه بر حسب زمان است.
اگربه درستی بخواهــــــــــــــــــــــم ، مــــــــــــــــــیتوانم.
........................................
فهمیدم که :
اصرار و تعصب احساسی بر هر چیز حقیقت آنرا دور و دور تر میکند.
گمراهترین و منفورترین مردم کسانی هستند که قبل از آنکه بیاموزند سعی در آموزش دارند.
مضحک ترین مردم کسانی هستند خودشان بیشتر از دیگران تحت تاثیر ظواهر و مادیات خودشان قرار میگیرند.
فقط پول، فقط بدبختی می آورد و سقوط ! اما خوشبختی می تواند با پول همراه شود.
پدر و مادر چه چیزی به تو بدهند و چه بگیرند چیزی به تو اضافه میشود و دیگران چه بدهند و چه بگیرند چیزی از تو کم میشود.
بزرگترین اشتباهم این است که فکر کنم میتوانم کسی را با کس دیگری جایگزین کنم چون تمام آدمها یکتا هستند، چه خوب و چه بد!
می توانم کسی را فراموش کنم اما پاک کردن خطوطی که هر ارتباط بر مسیر زندگی می اندازد امکان ناپذیر است.
........................................
طی سفر ها و روابط جدیدم فهمیدم که:
میتوانم با کسی حرف بزنم حتی وقتی زبانش را نمی دانم. (این جذابترین یادگرفتنی بود)
توجه و احترام به عقاید و باورهای اقوام مختلف اعتقادم را غنی تر و محکم تر میکند.
ما حداقل از 70% مردم دنیا مرفه تریم و از 99% مردم دنیا با سوادتر!
حتی در روابط تجاری، ارتباط با آدمهای جدید و تجربه موقعیت های تازه از منفعت اقتصادی بسیار جذاب تر است.
کسی را به عنوان دوست انتخاب کنم که او هم چیزی برای یاد دادن به من داشته باشد.
هرگز پدیده ها و آدمهایی را که مشکلات عمقی و ذاتی و اساسی دارند به زندگیم وارد نکنم.
برای یک ارتباط عاطفی پایدار حداقل 3 نقطه لازم است! من، تو و خــدایــــــی که در این نزدیکیست.
--------------------------
اتفاقات کمیاب:
سال 87 بعد از چند سال 30 اسفند آمد و من تولد واقعی داشتم و رفت تا 4 سال بعد!
چنان مجذوب درسها و کتابهایی که میخوانم شده ام که اول دبستان هم اینقدر ذوق خواندن نداشتم!
در آخرین سفر فهمیدم گاهی یک جمله می تواند برای لحظاتی تو را از زمین جدا کند:
لبــــــــــــــیــــــــــــــــک اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لـــــــــــــــــــک ، لبــــــــــــــــیــــــــــــــــــک
(سفرنامه باشد برای بعد....)
----------------
دیر و با تاخیر ، اما :
بازکن پنجره هارا ای دوست و بـــــــــــــهــــــــــــاران را باور کن!
بــــــــــــــهـــــــــــــارتـــان مـــــــــــبـــــــــــــــــــارک
------------------------------------------------
نوشته شده توسط
ني پرست در
12:56 PM
پنجشنبه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۰۹
مهمانی از سرزمین چشم بادامی ها
به نام خدا
(اندر احوالات توسعه روابط کاری اینجانب و اندک چرخش لز غرب به شرق ،دیماه 87)
با تعجب همه جا را ریز به ریز نگاه میکردند...

وهر روز این جمله را تکرار میکردند که " حتما برای دوستانم از واقعیت های اینجا خواهم گفت"
و "تابستان با خانواده ام دوباره به ایران خواهم آمد."
این ها حرفهای دوست خوب من و همراهانش در اولین سفر به ایران بود!
تحصیلکرده معتبرترین دانشگاههای امریکا و یک وطن دوست دو آتشه!
یکی از روزها به خواست اوبه مسجد رفتیم، هیجان زده و با دقت هر کاری من انجام دادم انجام می داد!
گفت من چطور کلماتی رو که میگی بگم؟ گفتم من کمی بلندتر میگم تو هم میتونی گوش بدی... میگفت دوست دارم دینی انتخاب کنم و در امریکا هم به کلیسا میرفتم اما جذبم نکرد....
درصد زیادی از مردم چین بعد از انقلاب مائوهیچ دینی ندارنداما قبل از آن تعداد زیادی از اونها بودایی بوده اند...
مشترکات فرهنگی زیادی با چینی ها داریم خصوصا در مقوله تعارف و تعارف بازی و البته رفیق بازی!
و فرق اساسی ما با اونها قانع بودن اونهاست! خیـــــــــــــــــــــــــــــــلی متفاوتیم! اکثر اونها عادت کردن با حداقل ها زود راضی بشن!

سه تا کارشناس مرد چینی هم با این رفیق ما به ایران اومده بودند، و همه اونها هم مات و مبهوت!
مخصوصا وقتی دیدند که ما هم بلدیم با چپ استیک غذا بخوریم!
موقع رفتن گفتن که عاشق چند چیز شدن که در هیچ جای دنیا ندیده اند و فرای تصورشون بوده:
جریان زندگی و کار در ایران!، زیبایی تهران و کوههایش، زعفران و کباب و ماست، هوش بالای ایرانیان ، زیبایی و پوشش های دختران ایرانی !
راستی اگه هورت کشیدن و با سرو صدا غذا خوردن اذیتتون میکنه، قید ناهار و شام با چینی هارو بزنید! چه زن چه مرد و چه تحصیلکرده و چه تحصیل نکرده!
ولی همیشه میتونید به عنوان یک دوست صادق و خوش اخلاق روی اونها حساب کنید!
نوشته شده توسط
ني پرست در
11:36 PM
چهارشنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۰۹
آرزوهای قهوه ای
به نام خدا
ونگ میزد ونگ ونگ ونگ
کودک سر تا پا قهوه ای بر پشت آن کولی در آن خرابه های قهوه ای!
دستان قهوه ای لباسهای قهوه ای
اما بوی قهوه نمی آمد!
همه جا بوی قهوه ای بود با طعم قهوه ای!
لایه ای از آن قهوه ای سوخته بر زبان آویزان آن کودک که مالیده شد،
آفتاب از نو دمید
در نشئگی های آن کودک رنگین کمان نشست........
-----------------------------------------------------
درود و ارادت بر همه رفقایی که آمدند و من غایب بودم
آلوده کار و درس شده ام برای اولین بار در عمرم! شاید چون هردو با علایقم هم خوانی دارد این روزها
برایتان خواهم گفت به زودی از تجربه های جدید و فرهنگ ها و خاطرات نویی که این مدت درگیرشان بوده ام
یا حق
نوشته شده توسط
ني پرست در
7:55 PM
جمعه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۸
لایحه هه هه حمایت از...
به نام خدا
... انگار این رفیق ما را ساخته اند برای ایراد گرفتن از زمین و زمان و اونها و اینها ........
در یکی از همین روزهای فرد خدا، پای پیاده، نشسته بودیم در ایستگاه اتوبوس و این رفیق ما هی سبز و قرمز و سفید میشد و میگفت و میگفت....
" واقعا که... بیا این بند... رو ببین! اون یکی که دیگه... میدونی ... هم امضا کرده..."حرفهایش را بریده بریده می شنیدم، بوق ماشین ها کمک میکرد!
ماشین ها را تماشا میکردم! قیژ قیژ
هرچه قیمتش بالاتر میرفت قیژ قیژش هم
با خودم فکر میکردم وقتی نیت سوار شدن باشد...
هر چه چرخها بیشتر بشود استواری و تعادل هم بیشتره...
نمیدونم اولین بار کی فهمیدند چهار تا چرخ هم ایمنتره هم مقرون به صرفه تر؛ حتی از شش تا هم بهتر...
وای ! باز شروع کرد...
"بند 1 قسمت...، بند 2 هم...."
بند بندش را که تشریح میکرد ، روی هر بند سجاده های پاره پاره ای آویزان بود؛ خیس خیس!
حرفهایش را بریده بریده می شنیدم...
توی عوالم خودم بودم!
ماشین قیمتش که بالاتر میره رینگ هاش هم پهن تر میشه
شاسی اش که بلند میشه زاپاسش رو پشتش
میذارن یه جا که همه ببینن
وقتی نیت سوار شدن باشه...
گفته بودند : الاعمال بالنیات...
و گفته بودند : شنونده باید عاقل باشه!
اما وقتی نیت سوار شدنه، چهار چرخ هم که نباشه با اتوبوس میری ! هر چی چرخهاش بیشتر بهتر...!
" اون آیه رو که حتما خوندی....، میدونم خوندی... یکی... دوتا...سه تا... چهارتا.... همه بدبختی ها از همون...."
حرفهایش را بریده بریده میشنیدم... اما همیشه صدای خنده های بلند خدا آخر این آیه شنیده می شد، این بار واضح تر از همیشه...
گفته بودند : هر دل تنها جای یک عشق و یک نفرت رو داره ، اما وقتی نیت حتی نیم متر از دل دور شود...
(انتخاب پایین تر و یا بالاترش با تو!)
عدالت اما، انگار خدا این یکی را جدی جدی گفته بود! حتی نمی خندید! شنونده عاقل هم که نبودی اگر می خواستی می فهمیدی...
باز"......."...انگار در مناطق نفت خیز علاقه مردم به استفاده از چهار چرخ بیشتر است؛ در جاهای دیگر که سوخت کمتره دوچرخ کسر شان نیست...
ولی یک چرخ... یک چرخ فقط هنره!
همه، اونهایی رو که با یک چرخ و روی یک چرخ حفظ تعادل میکنن رو تماشا و تشویق میکنن... ولی اگه نیت سوار شدن باشه... نه! جواب نمیده!
" خوب بود یه دفعه میومدن... لوطی گری با... الاغ و... رو هم میذاشتن تو بندها که.... کفاره اش رو میدادن دیگه و..."
حتی میتونی، آره گفتن میتونی اسبی ،الاغی ، قاطری... هرچی خواستی سوار بشی ولی باید هزینه اش رو بدی
از سرو صدای ماشینها و بند بند لایحه و این همه کلاف پیچیده کلافه شده بودم!
از جایم بلند شدم!
هنوز داشت میگفت:
" بند 4 قسمت..."فکر کردم اگر نیت رسیدن باشد، در این شلوغی و آشفته بازار، پیاده هم می شود رسید!
گفته اند پیاده روی برای سلامتی لازم است....................
---------------------------------------------------------------
پ.ن:
بلاگر راهم نمیداد! تصمیم داشتم زودتر از اینها به روز شوم...
امروز که بالاخره توانستم، قسمتهای زیادی از آنچه قبلا در ذهنم نقش بسته بود را به خاطر نیاوردم!
کلیت را گفتم جزییاتش با شما!
نوشته شده توسط
ني پرست در
8:24 PM
چهارشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۸
شرحی بر احوالات اینجانب
به نام خدا
روزها به سرعت شب میشوند و شب ها صبح و برای من که شب ها را همیشه بیشتر دوست داشته ام ، خبری لذت بخش تر از آغاز پاییز و بلندی شب ها نیست.........
امسال تا به اینجا سال پر حادثه ای بوده، حوادثی که هر کدام سایشی یا ضربه ای یا روشنایی بر خط زندگیم انداخته...
فکر نمیکردم هیچ وقت وارد کارهای بازرگانی بشوم!
جوانتر که بودم کله ام باد زیادی داشت... روزنامه نگاری ، عکاسی، مددکاری...
حالا که وارد این بازیهای به اصطلاح بیزنس! شده ام گاهی حس میکنم اصلا برای همین کار ساخته شده ام، البته نظرات دیگران و پیشرفتهای بعضا کوتاه مدت حتی برای خودم هم جالب است و برای دیگران خیلی خیلی بیشتر...
در تمام لحظات 50% بر سلامت زندگیم و روابطم متمرکزم که انرژی زیادی میگیرد ولی می دانم کسی آن بالا بالا ها من را هم می بیند.... رفیقیم، هوایم را دارد، می دانم! دستم را که روی رگ گردنم میگذارم آرام میشوم، مطمئن میشوم کنارم است...
بعد از چند ماهی گشت و گذار و ارتباطات زیاد، حالا دیگر چند شرکتی برای مراودات جدی تر و بیشتر انتخاب شده اند که این حجم کار را کمتر میکند ولی دقت بیشتری در روابط می خواهد...
فقط مانده ملاقاتهایی از نزدیک با اجانب! که شاید بعضی هایشان بالاخره ملتفت بشوند که باید "مستر" را ازابتدای نام من بردارند!
گاهی حس میکنم قرار است کل کل کردن و بحث و مخ زنی جز جدایی ناپذیر زندگی من باشد حتی در کار! البــــــته نمی ترسم! در حد خودم تبحرش را دارم!
دانشگاه هم که مثل همیشه هست و من هم هستم، مثل همیشه به اختیار خودم!
بدون وابستگی به دسته و گروه و ... این روزها بیشتر مقصدم انجمن اسلامی است برای همفکری و همیاری در درآمد زایی مستقل انجمن و جذب دانشجویان به گروههای علمی!
روزهای اول رفت و آمد نگاههای برخی ساکنین انجمن روحم را فرسایش میداد، شاید به دلیل محکم تفاوت تیپ!
اما این روزها دیگر همه یک جورهایی راه می آیند با من..........
دیدار و درس و بحث با معدود اساتید همیشگی و استثنا هم هنوز پابرجاست!
آنچه را ازفکرم برمی آید و می توانم، انجام میدهم تا جای حسرت زیادی باقی نماند!
فکرهای جدیدی برای درس و زندگی دارم... کلا بیشتر به خودم فکر کرده ام امسال و به گمانم این بهترین نتیجه حذف برخی افراد نا باب و نا به جا از زندگیم بوده است! خوشحالم...... استثنا" از نبــــــــــــــــــودن ها!
دوستی هایم دوباره گسترده تر شده مثل قبلا ها و طیف دوستانم وسیع تر...
کمی از ادبیات و هنر فاصله گرفته ام که به زودی جبران خواهم کرد!
حالا دیگر مطمئنم هیچ جای دنیا جز اینجا که هستم جای زندگی من نیست! عاشقانه دوستش دارم با همه کمبودهایی که دارد...
مشکلاتی هست، درگیری ها و نگرانیهای لاینفک؛ مثل همــــــــــــه! اما بی سرو صدا تر شده است نوع حل کردن ها، تحمل نکردن ها و یا کنار آمدن هایم!
آیات زمینی هادی را می خواندم ؛ یادم افتاد که در دوره کارشناسی بیشترین تفریح من تماشای محوطه زندان اوین از بالاهای دانشگاه بود؛
ساعت ها می نشستم یا می نشستیم و می دانستم که 90% بناهایش زیر زمین است و ما نمی بینیم... بهار آن منطقه حال و هوای کمیابی داشت...
و مادرم که گمان میکرد من قطعا سال اول یا دوم به اوین منتقل می شوم.... و نشدم! این روزها به ندرت حتی روزنامه می خوانم گاهی...
چند وقت پیش بحث آن لایحه حمایت از خانواده که داغ بود کمی کنجکاو شدم، و این روزها احوالات بسته شدن بازار هم...
کلا باغ های سیر و سلوکم تغییراتی کرده است... دور شده ام و جای دیگری نزدیک؛ اما قطع و فراموشی آن چیزی است که من هرگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز نتوانستـــــــــــــــــــــــــــــــه ام!
در پست بعدی از لایحه حمایت از خانواده دفاع خواهم کرد! تا کور شود هر آنکس که....
نوشته شده توسط
ني پرست در
8:24 PM
شنبه ۴ اکتبر ۲۰۰۸
مثل همه
به نام خدا
مثل همه آمد ، مثل خیـــــــــلی ها؛
مثل همـــــه ماند
و
رفت ؛ مثل همـــــــــــــــــــــــه
من انگار فراموشش کردم
اما
انگار نه مثل همــــــــــــــــــــــه؛
---------------------------------
مثل همه آمد؛
اما انگار مثل همــــــه نبود؛
رفت ،
اما،
نه مثل همـــــــــــه؛
من ، فراموشش کردم؛
درست مثل همــــــــه؛
----------------------------
من که آمدم،
او بود؛
اما،
انگار نه مثل همــــــه؛
من که ماندم،
او بود؛
من که رفتم،
او ماند؛
بارها آمدم و رفتم ،
و او بود؛
اما ،
نه مثل همــــــــــــــــــــــــه؛
من فراموشش کردم، مثل خیـــــــــــلی ها؛
اما ،
او انگار هرگــــــــز فراموشم نکــــــــــــــــــــــرد؛
-------------------------------------
عاشق که شده بودم، مثــــــــــل خیـــــــــلی ها،
نفهمیده بودم که عاشق مثل خیـــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــی ها نیست...........
دوباره از نو عاشق شدم این بار...............
-------------------------------------
نوشته شده توسط
ني پرست در
4:12 PM
سهشنبه ۲ سپتامبر ۲۰۰۸
مبارزه منتفی!
به نام خدا
خنده ام میگیرد از کارهای خودم...
این روزها زیاد مبارزه میکنم!
با خودم!
با دیگران!
حس میکنم کمی بزرگتر شده ام؛
محافظه کارتر؛
این حس را نوع مبارزه هایم به من می دهد!
آخرین کارم این است که یک دی وی دی کامل از کلاسهای درسی یک دانشگاه امریکایی را جمع و جور کرده ام؛
برای دانشجوهای ورودی؛
برای برانگیختن قیاس و بالا رفتن انتظارات و مطالبات دانشجویان کم سن و سال تر؛
و بیشتر برای یادآوری و آموزش اساتید تحصیل کرده آنور آب!
سوزنی برای خالی کردن تجمع باد و بورانها!
تا آنجا که بشود؛
تا آنجا که بتوانم؛
به اندازه خودم، می خواهم که بشود!
--------------------------------------------
و رتجی که این روزها دانشگاه از پسماندهای نسل قبل می برد.... حتی اگر گوهری هم باشد، در میان اینهمه پسماند، می پوسد....
دانشگاه شبیه دانشگاه نیست؛
دانشجو هم شبیه دانشجو نیست؛
و استاد شبیه استاد...
متاسف می شوم از اینهمه ناهمگونی!
می دانم که اگر می خواستیم می توانستیم!
اما با اینهمه مبارزه منتفی.............. دلم میگیرد!
--------------------------------
به نمره هایم نگاه میکنم که هیچ تعادلی ندارند، با قله های تیز با دره های تیز!
به قول یک دوست : یا کلا صفر یا کلا یک!
به 2 پروژه تحقیقاتی یکی خیلی سنگین و یکی خیلی سبک که دودلم میکند!
به پیشنهادات همان اساتید که متعجبم میکند...
به تدریس و نظام آموزشی که از همان هفت سالگی هیچ وقت توی کتم نرفت...
به تعریف ها و تمجیدهای متناوب که متناسب با تواناییهام بود و هیچ تناسبی با نمره هایم نداشت
سردم میکرد!
اینکه بگویند می توانی! خیلی می توانی!
ولی بستری برای توانایی اینهـــــــــــــــــــــــــــــــمه مثل من نباشد یا ترجیح دهند که نباشد...
اینکه اساتید واسطه صادرات دانشجو باشند؛ اینکه تشویقت کنند که نباشی....
اینجا نباشی، خودت نباشی، نزدیکش نباشی..................
اینجا نمان! برو! تو باید بروی! نمی خواهی بروی...؟
اینکه عده ای در پوسیدگی هم بخیل باشند؛
نتوانند؛
نبینند؛
اینکه نخواهیم که بتوانیم!
------------------------------------------------------
-------------
-----
--
ولی من بازهم مطمئنم اگر بخواهیم می توانیم.................................................
نرم نرمک
نوشته شده توسط
ني پرست در
1:40 PM